امروز تولدم است!آسمان ابري ست و هوا يخ زده
از سه روز پيش با بهانه و بي بهانه ميزنم زير گريه
آخر هميشه وقت تولدم که ميشود يکجوري ميشوم که نميدانم چيست
کي باور ميکند؟ چند روز است آهنگ اندي کورس گذاشته ام يکبند، از همانها که وقتي دبستان ميرفتم با مرضيه عاشقش بوديم! و همينطور از صبح تا شب آلبوم تکرار ميشود، تکرار ميشود، تکرار ميکند:
بهش بگو تنها شدم، سکه بي بها شدم، تو رو بخدا اگه ديديش، بهش بگو دوسش دارم ...
الاکلنگ و تيشه، دوست دارم هميشه، تپلي ريزه ميزه، اينقده بلا نميشه ...
آي بانو آي بانو آي بانو بانو بانو بنشين به روي زانو غوغا به پا کن عزيز ناز و کرشمه ... دختر خشگل گل من ...
شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، بيا با هم برقصيم، دختر آتيش پاره
يادمه جشن تولدت چه خوب بود، واسه من قشنگترين عصر و غروب بود، ميون بادکناکاي رنگ و وارنگ، مث شاپرک ميرقصيدي با آهنگ
و دخترک خشگل و تپلي لپ گلي همه آهنگا خودم بودم و بس
و هق هق
ديشب خواب ديدم برف نشسته بود توي حياط خانه خودمان و هنوز سکوي حياط سر جايش بود و مهساي بيست و چند ساله نشسته بود روي سکو توي برفهاي سفيد کنار ماه شب مهتاب!
و بعد يکدفعه مهساي ده ساله را ديدم روي دوچرخه بيست سبزم و نميدانم چرا دوچرخه ام فرمان نداشت، شکسته بود انگار، و رکاب ميزدم بي فرمان، تند تند، و کنارم محبوبه بود با دوچرخه بيست بي ام اکس سبزش که کنارم رکاب ميزد و داشتيم همه کوچه پسکوچه ها را و پشت آپارتمانها را رکاب ميزديم و نميدانستيم آنهمه تند ميخواستيم به کجا برسيم، اما ميخنديديم و بلند بلند هم ميخنديديم! و هيچکس هم تعجب نميکرد که چرا بلند بلند ميخنديم!!!
آخ که بلند بلند توي کوچه خنديدن چه کيفي دارد!
آخ که دوچرخه سواري چه لذتي دارد!
حالا ديگر بي ام اکس هم نميخواهم، همان سبز قشنگ خودم را ميخواهم، بخدا همان را ميخواهم، فقط ميخواهم يک دور بزنم باهاش پشت آپارتمانها که هيشکي پيدايم نکند و بخوانم «شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، ميام باهات ميرقصم، دوسم داري؟ آره!»
آخ محبوبه کجايي دختر؟ دلم لک زده برات، چرا ديگه نمياي خونمون خاله بازي کنيم؟
بيا دختر، اينبار اگه امير باز لج کرد و با خودش نبردمون تو اون باغ متروکه، خودمون ميريم، گم نميشيم بخدا، بزرگ شديم، نشون به اون نشون که اول باباي تو رفت، بعد باباي من، بعد باباي مرضيه...
آخ مرضي کجايي که توپ بچه ها رو برداري و فرار کني و همه محل به دنبالت؟ حالا متين نيني انتظار ندارد تو از ديوار راست بالا بري، هان؟
آخ مريم تو ديگه چرا از ديوار خونه ما بالا نميري؟ قول ميدم اين بار نذارم کسي باهات دعوا کنه به شرط اينکه تو هم قول بدي اگر گوجه سبز خريديم با نمک به ليلا هم بديم، ليلا خواهرته آخه، اينهمه قهر نکنين با هم.
بياين دوباره روح بازي کنيم، امير و فرشيد ملافه بندازن سرشون و ما رو بترسونن و من هميشه نخودي باشم.
ميترسم
من از اين بزرگ شدن سمج ميترسم
اما قول ميدهم، قول ميدهم اگر دوچرخه بازي کنيم ديگر نترسم
بخدا دلم يک دوچرخه سبز بيست ميخواهد براي تولدم و کوچه هاي آسفالت و يکمي هم بازي شيشخانه ...
وصداي قديمي کورس:
بيا بريم به شهري که عشقا جاودانه ست، همونجايي که حرفا هميشه عاشقانه ست، تو سرزمين عاشق همه فصلا بهاره، بيا بريم به اونجا که عشقا موندگاره ...
و ماه شب مهتابم! تو اونروزها کنارم نبودي و همه اونا که اونروزها بودن امروز نيستن، اما ببخش مهسا رو که هيچوقت بزرگ نميشه، منو ملکه سرزمين يخ صدا کن، چون دختر دي وقتي که ده سالشه يخ ميزنه و ديگه بزرگتر نميشه!
اما حداقل الان بالاخره فهميدم شهر عاشقا کجاست...
پيامهاي تبريکت رو توي بلاگ ها و اس ام اس ها خوندم و ممنون که امروز هم گريه هامو گوش کردي.
اگر دوچرخه ندارم اما شکر روزگارم که تو و عشق کودکانه ت به من زندگي ميبخشيد، دوستت دارم براي هميشه و تا ابد.
پ.ن1:
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود .
«استاد حسين پناهي»
پ.ن2:
من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
كفش برگشت برامون كوچيكه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
نازي : رويا را
من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي: در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار ...
«استاد حسين پناهي»
از سه روز پيش با بهانه و بي بهانه ميزنم زير گريه
آخر هميشه وقت تولدم که ميشود يکجوري ميشوم که نميدانم چيست
کي باور ميکند؟ چند روز است آهنگ اندي کورس گذاشته ام يکبند، از همانها که وقتي دبستان ميرفتم با مرضيه عاشقش بوديم! و همينطور از صبح تا شب آلبوم تکرار ميشود، تکرار ميشود، تکرار ميکند:
بهش بگو تنها شدم، سکه بي بها شدم، تو رو بخدا اگه ديديش، بهش بگو دوسش دارم ...
الاکلنگ و تيشه، دوست دارم هميشه، تپلي ريزه ميزه، اينقده بلا نميشه ...
آي بانو آي بانو آي بانو بانو بانو بنشين به روي زانو غوغا به پا کن عزيز ناز و کرشمه ... دختر خشگل گل من ...
شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، بيا با هم برقصيم، دختر آتيش پاره
يادمه جشن تولدت چه خوب بود، واسه من قشنگترين عصر و غروب بود، ميون بادکناکاي رنگ و وارنگ، مث شاپرک ميرقصيدي با آهنگ
و دخترک خشگل و تپلي لپ گلي همه آهنگا خودم بودم و بس
و هق هق
ديشب خواب ديدم برف نشسته بود توي حياط خانه خودمان و هنوز سکوي حياط سر جايش بود و مهساي بيست و چند ساله نشسته بود روي سکو توي برفهاي سفيد کنار ماه شب مهتاب!
و بعد يکدفعه مهساي ده ساله را ديدم روي دوچرخه بيست سبزم و نميدانم چرا دوچرخه ام فرمان نداشت، شکسته بود انگار، و رکاب ميزدم بي فرمان، تند تند، و کنارم محبوبه بود با دوچرخه بيست بي ام اکس سبزش که کنارم رکاب ميزد و داشتيم همه کوچه پسکوچه ها را و پشت آپارتمانها را رکاب ميزديم و نميدانستيم آنهمه تند ميخواستيم به کجا برسيم، اما ميخنديديم و بلند بلند هم ميخنديديم! و هيچکس هم تعجب نميکرد که چرا بلند بلند ميخنديم!!!
آخ که بلند بلند توي کوچه خنديدن چه کيفي دارد!
آخ که دوچرخه سواري چه لذتي دارد!
حالا ديگر بي ام اکس هم نميخواهم، همان سبز قشنگ خودم را ميخواهم، بخدا همان را ميخواهم، فقط ميخواهم يک دور بزنم باهاش پشت آپارتمانها که هيشکي پيدايم نکند و بخوانم «شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره، ميام باهات ميرقصم، دوسم داري؟ آره!»
آخ محبوبه کجايي دختر؟ دلم لک زده برات، چرا ديگه نمياي خونمون خاله بازي کنيم؟
بيا دختر، اينبار اگه امير باز لج کرد و با خودش نبردمون تو اون باغ متروکه، خودمون ميريم، گم نميشيم بخدا، بزرگ شديم، نشون به اون نشون که اول باباي تو رفت، بعد باباي من، بعد باباي مرضيه...
آخ مرضي کجايي که توپ بچه ها رو برداري و فرار کني و همه محل به دنبالت؟ حالا متين نيني انتظار ندارد تو از ديوار راست بالا بري، هان؟
آخ مريم تو ديگه چرا از ديوار خونه ما بالا نميري؟ قول ميدم اين بار نذارم کسي باهات دعوا کنه به شرط اينکه تو هم قول بدي اگر گوجه سبز خريديم با نمک به ليلا هم بديم، ليلا خواهرته آخه، اينهمه قهر نکنين با هم.
بياين دوباره روح بازي کنيم، امير و فرشيد ملافه بندازن سرشون و ما رو بترسونن و من هميشه نخودي باشم.
ميترسم
من از اين بزرگ شدن سمج ميترسم
اما قول ميدهم، قول ميدهم اگر دوچرخه بازي کنيم ديگر نترسم
بخدا دلم يک دوچرخه سبز بيست ميخواهد براي تولدم و کوچه هاي آسفالت و يکمي هم بازي شيشخانه ...
وصداي قديمي کورس:
بيا بريم به شهري که عشقا جاودانه ست، همونجايي که حرفا هميشه عاشقانه ست، تو سرزمين عاشق همه فصلا بهاره، بيا بريم به اونجا که عشقا موندگاره ...
و ماه شب مهتابم! تو اونروزها کنارم نبودي و همه اونا که اونروزها بودن امروز نيستن، اما ببخش مهسا رو که هيچوقت بزرگ نميشه، منو ملکه سرزمين يخ صدا کن، چون دختر دي وقتي که ده سالشه يخ ميزنه و ديگه بزرگتر نميشه!
اما حداقل الان بالاخره فهميدم شهر عاشقا کجاست...
پيامهاي تبريکت رو توي بلاگ ها و اس ام اس ها خوندم و ممنون که امروز هم گريه هامو گوش کردي.
اگر دوچرخه ندارم اما شکر روزگارم که تو و عشق کودکانه ت به من زندگي ميبخشيد، دوستت دارم براي هميشه و تا ابد.
پ.ن1:
به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود .
«استاد حسين پناهي»
پ.ن2:
من مي خوام برگردم به كودكي
نازي : نمي شه
كفش برگشت برامون كوچيكه
من : پابرهنه نمي شه برگردم ؟
نازي : پل برگشت توان وزن ما را نداره برگشتن ممكن نيست
من : براي گذشتن از ناممكن كيو بايد ببينيم
نازي : رويا را
من : رويا را كجا زيارت بكنم ؟
نازي: در عالم خواب
من : خواب به چشمام نمي آد
نازي : بشمار تا سي بشمار ... يك و دو
من : يك و دو
نازي : سه و چهار ...
«استاد حسين پناهي»

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر