۵ بهمن ۱۳۸۶

من ميترسم، پس هستم!


يک سال بود يا کمتر، نشنيده بودمش، نميتوانستم، ميترسيدم...
اما با بهانه و بي بهانه طلسمش شکست...
درايو G را باز کردم، روي کيبورد H را زدم، حسين پناهي، ctrl+A ، و Enter.
و هاي هاي اشک...
دلم برايش عجيب تنگ بود، دل خوش کرده بودم به زماني دور که در اتاقم را قفل ميکردم، ميخوابيدم، و گريه اش را گريه ميکردم و باز دوره ميکردم و حالا ميترسيدم دوباره تکرارش کنم.
آنقدر ميترسم که ميخواهم از زندگي فرار کنم دوباره
درد دوره ام ميکند...
ميپيچد...
اما خوب در اين يک سال ياد گرفته ام که وقتي نميتوانم براي خودم باشم اصلا خودم نباشم.
حالا ميدانم که زندگي به اندازه تمام چشمها وجود دارد و چشم من به اندازه تمام زندگيهاست،
هست و نيستش را نميدانم،
اما وجود دارد و خيلي زياد هم وجود دارد.
و باز ياد گرفته ام که بعضي ها ميگويند به تعداد هر جسمي روحي ست ولي بعضي هاي ديگر ميگويند به تعداد همه جسمها و هست ها و نيست ها يک روح وجود دارد.
برايم فرقي نميکند که روح يعني چي و تعداد يعني چي، ولي من نظريه منحصر خودم را دارم که بعضي روح ها با هم يکي هستند و بعضي نيستند.
براي من اين هم فرقي نميکند اما...
يک دليل پيدا کرده ام که ميتوانم حتي اگر نه براي خودم، براي او باشم...
حسين دارد ميگويد بنويسم: «منِ عفريته مرا افسون کرده بود، مرا از هستي خود بيرون کرده بود، و اما راز خوشبختي آن سلسله خاموشي بود، خود فراموشي بود، چرخ و چرخيدن خود با هستي، حذر از ديدن خود در هستي ....»
باشد نوشتم.
تو ناممکن هم فيل هوا نميکردن....

يک بار در وبلاگم برايش نوشته بودم

بودنت را دير باور کرديم
نبودنت را اصلا باور نکرديم...
(براي حسين پناهي که به روزگار غريب شاملو پناهم شد)


و حالا اصلا نميدانم چه ميگويم...

پ.ن1: فعلا خداحافظ که بايد برم مفت بگم و مفت بشنوم...
پ.ن2: اگه ما کار نکنيم، چطوري جوراب و شلغم بخريم؟!!!

2 بهمن 86، ساعت 4 بعدازظهر.

هیچ نظری موجود نیست: