۱۹ دی ۱۳۸۶

بخیر گذشت

شب پنجره ها شکست و فرو ريخت
لولوي شيشه ها شيشه عمرش شکسته بود...
ديروز توي حلقه دعا گفته بودم دوباره راهمو گم کردم، يک راه بزار پيش پام، بهتريني که خودت ميدوني، و دلم آروم گرفت.
از جلسه که برگشتم شاد و شنگول بودم، انگار دوباره الکي خوش بودم، هوا يخ بسته بود و مستقيم اومدم سمت خونه و بعد يه سري زدم به بلاگ زندگي شب مهتاب...
ديدم انگار جدي جدي هوا ابري شده و ماه رفته پشت ابرا
و بعد ساعتها حرف زديم تا نميدونم چي شد که اون اتفاق افتاد!!!
راستش من خودم هم نفهميدم، اما خب بالاخره منم بي تقصير نبودم، شايد بايد بيشتر درک ميکردم فشارهاي کاري اين مدت رو، حتي اگرچه بارها هشدار داده بودم که بيشتر از خودت مراقبت کن.
وبعد
خدا ميدونه تو اون يک ساعت بيخبري چي کشيدم، آخه اين ماه هيچوقت منو بيخبر نميذاشت، حتي تو بدترين شرايط، پس بايد حدس ميزدم که ....
خدا رو يک بار ديگه شکر، بخير گذشت، بالاخره زنگ گوشيم آهنگ ماه شب مهتاب رو زد و صداش رو شنيدم، حالش هنوز کامل خوب نبود، ولي جاي شکرش باقي بود که به بيمارستان هم نکشيده بود.
انقباض عضلات قفسه سينه و يک آمپول درست حسابي آرامبخش که حالشو به هپروت منتقل کرده بود، اما هر چي بود خدايم رو شکر کردم دوباره.
حکمتش رو اما هنوز درست نفهميدم، اما ميدونم بعد دعاي ديروز حتما لازم بوده اين همه درد، شايد اينقدر هر دومون درد نکشيده بوديم که دلمون براي يخورده درد تنگ شده بود و بايد دنبال بهانه ميگشتيم.
بهرحال عليرغم اينکه ديشب همه به من گفتن آدم که اينقدر الکي نميميره ولي خدايا بازم شکرت، بدجوري زرد کرده بودم!
همه چيز در صلح و صفاست و هوا بس ناجوانمردانه سرد! تا امروز خدايم چه بخواهد...
پي نوشت: حکمت احتمالا در همان شکستن شيشه لولوي شيشه ها بود!

هیچ نظری موجود نیست: