قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاک غريب
آره ديگه دور خواهم شد براي هميشه، هر وقت بهش فکر ميکنم هم خوشحال ميشم هم دلم ميگيره،
بالاخره دير يا زود بايد برم، احتمالا بعد از عيد،
خيلي وقتا که خسته ميشم فکر رفتن و پشت سر گذاشتن همه بديهاش و تلخيهاش و سختيهاش ، فکر يه تغيير اساسي و يه زندگي کاملا جديد بهم اميد ميده،
اما نميدونم چرا هر وقت فکر ميکنم که بايد براي هميشه اينجا رو با همه خاطره هاي خوب و بدش رها کنم و برم، يهدفه بغض مياد و دلتنگي،
دلتنگي واسه همين دلتنگيا، واسه همين خونه هميشه تکراري، واسه مادر فداکار غر غرو، واسه تنهاييام، واسه هواي هميشه بهاريش و حافظيه هميشه شاعرانه ش، واسه باروناش و کوچه هاش، واسه همين مردم بي ادب الکي خوش و الکي ناخوشش، واسه ارديبهشت مثل بهشت و پاييز هميشه خواستنيش، واسه بوي بهار نارنج و خاک بارون خورده و کوچه باغاي تنگ و تاريکش، واسه اول مهر بغ کردنا و اول عيد حرص خوردنا، واسه خيابوناي شلوغ و اتوبوساي ام پي فورش، واسه خاطره هاي کودکيم، بمبارونا و خاله بازيا، واسه از مدرسه دررفتنا، واسه امروز عاشق شدنا و فردا فراموش کردنا، واسه در خونه هميشه بسته بابا، حتي واسه گريه هام و غصه هام!
دلتنگم، اين رفتن ديگه برگشتني نداره ميدونم، اما اين همون چيزيه که خودم انتخاب کردم و هر لحظه هم انتظارشو ميکشم.
بعد عيد بالاخره مهسا هم بال ميزنه و ميره دنبال سرنوشتش تا يه زندگي تازه، با دلخوشيهاي تازه و دلتنگيهاي تازه.
تازه اگه بعد عيد هم به هر دليلي نرم، پاييز ديگه رفتنم حتميه.
تا چند ماه ديگه بايد از شهر گل و بلبل براي بار سوم دل بکنم و اين بار برم تهران تا دو سال بعد که ماه شب مهتاب تصميم داره مام وطن رو ببوسيم و بزاريم کنار و بعدم ديگه پشت سرمونم نگاه نکنيم.
من ولي ميترسم، توي همين تهران رفتنشم موندم چه برسه به اون ور اقيانوسا!
اگه بي ماه شب مهتاب بودم تا آخر عمرم احتمالا مثل خواجه حافظ شيرازي ديگه از همين شيرازم پامو بيرون نميذاشتم.
هنوز يادم نرفته روزي که ميخواستم به شهيد چمران اهواز رخت بربندم چطور اشک ميريختم و بعد هم وقتي قرار بود اصفهان بريم چطور زجه ميزدم!
حالا اين بار....
اي شهر گل و بلبل تا سه روز ديگه آخرين تولدم رو با تو هستم و از همه تولدايي که با تو بودم و نبودم ياد خواهم کرد، از تولد يک سالگي با اون کيک گنده که فقط عکسشو ديدم، تا هفت سالگي قشنگم، تا اون تولدي که توي چايخونه حمام وکيل کيک خورديم، تا جشن تولد 20 سالگيم توي خوابگاه اهواز و تولد تلخ اصفهان و گريه هاي اون شب، تا پارسال عزيز که ظهر تولدم که داشتيم واسه جشن اماده ميشديم خبر فوت داييم رو آوردن.
يادت نره کادو بياري ، به بارونت راضيم، برف هم قبوله، اما به شرط ايکه مثل برف ديروز نباشه ها!
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاک غريب
آره ديگه دور خواهم شد براي هميشه، هر وقت بهش فکر ميکنم هم خوشحال ميشم هم دلم ميگيره،
بالاخره دير يا زود بايد برم، احتمالا بعد از عيد،
خيلي وقتا که خسته ميشم فکر رفتن و پشت سر گذاشتن همه بديهاش و تلخيهاش و سختيهاش ، فکر يه تغيير اساسي و يه زندگي کاملا جديد بهم اميد ميده،
اما نميدونم چرا هر وقت فکر ميکنم که بايد براي هميشه اينجا رو با همه خاطره هاي خوب و بدش رها کنم و برم، يهدفه بغض مياد و دلتنگي،
دلتنگي واسه همين دلتنگيا، واسه همين خونه هميشه تکراري، واسه مادر فداکار غر غرو، واسه تنهاييام، واسه هواي هميشه بهاريش و حافظيه هميشه شاعرانه ش، واسه باروناش و کوچه هاش، واسه همين مردم بي ادب الکي خوش و الکي ناخوشش، واسه ارديبهشت مثل بهشت و پاييز هميشه خواستنيش، واسه بوي بهار نارنج و خاک بارون خورده و کوچه باغاي تنگ و تاريکش، واسه اول مهر بغ کردنا و اول عيد حرص خوردنا، واسه خيابوناي شلوغ و اتوبوساي ام پي فورش، واسه خاطره هاي کودکيم، بمبارونا و خاله بازيا، واسه از مدرسه دررفتنا، واسه امروز عاشق شدنا و فردا فراموش کردنا، واسه در خونه هميشه بسته بابا، حتي واسه گريه هام و غصه هام!
دلتنگم، اين رفتن ديگه برگشتني نداره ميدونم، اما اين همون چيزيه که خودم انتخاب کردم و هر لحظه هم انتظارشو ميکشم.
بعد عيد بالاخره مهسا هم بال ميزنه و ميره دنبال سرنوشتش تا يه زندگي تازه، با دلخوشيهاي تازه و دلتنگيهاي تازه.
تازه اگه بعد عيد هم به هر دليلي نرم، پاييز ديگه رفتنم حتميه.
تا چند ماه ديگه بايد از شهر گل و بلبل براي بار سوم دل بکنم و اين بار برم تهران تا دو سال بعد که ماه شب مهتاب تصميم داره مام وطن رو ببوسيم و بزاريم کنار و بعدم ديگه پشت سرمونم نگاه نکنيم.
من ولي ميترسم، توي همين تهران رفتنشم موندم چه برسه به اون ور اقيانوسا!
اگه بي ماه شب مهتاب بودم تا آخر عمرم احتمالا مثل خواجه حافظ شيرازي ديگه از همين شيرازم پامو بيرون نميذاشتم.
هنوز يادم نرفته روزي که ميخواستم به شهيد چمران اهواز رخت بربندم چطور اشک ميريختم و بعد هم وقتي قرار بود اصفهان بريم چطور زجه ميزدم!
حالا اين بار....
اي شهر گل و بلبل تا سه روز ديگه آخرين تولدم رو با تو هستم و از همه تولدايي که با تو بودم و نبودم ياد خواهم کرد، از تولد يک سالگي با اون کيک گنده که فقط عکسشو ديدم، تا هفت سالگي قشنگم، تا اون تولدي که توي چايخونه حمام وکيل کيک خورديم، تا جشن تولد 20 سالگيم توي خوابگاه اهواز و تولد تلخ اصفهان و گريه هاي اون شب، تا پارسال عزيز که ظهر تولدم که داشتيم واسه جشن اماده ميشديم خبر فوت داييم رو آوردن.
يادت نره کادو بياري ، به بارونت راضيم، برف هم قبوله، اما به شرط ايکه مثل برف ديروز نباشه ها!
اگه به خاطر ماه شب مهتاب نبود، با همه بديهايي که برام آوردي اما هيچوقت ترکت نميکردم...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر