۱۴ دی ۱۳۸۶

مهسا در باران آمد

يک بار خواهر يک بار مادر
چه فرقي ميکند
يک بار اين يکي نميخواهد يک بار آن يکي
اين يکي ميگويد آن يکي ...
رسم زمانه شده انگار
هه
همه انگار واجب شده نظر بدهند و تصميم بگيرند و ببرند و بدوزند و بر تنمان کنند
خستگي هم دارد خب
آدم قاطي ميکند
بعد هوا هم از قضا باراني ميشود
بعد آدم هوس ميکند بعد از مدتها برود همانجا زير شر شر باران بنشيند يک سيگاري بگيراند، اگر پا داد مشروبات خطرناک هم توي سرماي زمستان باراني نوش کند، موسيقي هم نميخواهد، همين صداي پاي باران آرامم ميکند
اما بد آن وقتي ست که با هزار زور و زحمت ديشب ساعت سه و نيم از مهماني در رفته اي که فرداي جمعه تنهاييت را با اندوه جشن بگيري، از صبح هم يکبند دل بدبخت را صابون زده اي که اينها هم الان ميروند به ادامه مهماني و حسابي جمعه ات تنها ميشود،
و بعد درست همان لحظه اي که انتظارها دارد به پايان خودش ميرسد، نيش عقرب، قشنگ از راه ميرسد تا ضد حال جمعه باراني زمستانيت تکميل شود، تنهاييت را خيلي زشت بگيرد، تازه ناهارت را هم نوش جان بکند و از تويي که توي عمرت با او غذا نخورده اي بخواهد که بيا با هم ناهار بخوريم!
معلوم است،تو هم نميروي که، ناهار و سيگارِ زير باران و روياي شيرينِ بعد هشت نه ماه مشروبات خطرناک نوش کردن و يک خواب توپ بعد از بيداري ديشب و اثر قرصهاي سرماخوردگي و کلا همه چيز پر!
ماه شب مهتاب هم زنگ ميزند و همين زنگ زدنش با خلسه بي حسي قرصهاي سرماخوردگي آرامم ميکند که هست، هميشه و هنوز با من، زنگ زدنش مثل بيدار شدن از کابوسهاي هفته اي چند بارم ميماند که همه چيز هست، اما او توي زندگيم نيست، و حالم يکدفعه بد ميشود و خلاء تمام وجودم را پر ميکند، آنگونه که ميدانم چيزي بوده که پرم ميکرده در زمان حال، اما توي خواب يا اصلا نيستش و حتي اسمش را نميدانم، يا اسمش را ميدانم اما مال من نيسـت!
و بعد هر روز چشم که باز ميکنم، گوشي را برميدارم و نگاهش ميکنم که پيامک زده صبح به خير دلبرک، خوب خوابيدي؟
بعد لبخند ميزنم و ميدانم که هنوز هست و هنوز عاشقانه دوستم دارد و همين براي اينکه از خواب به آن عزيزي دوباره دل بکنم کافيست. آن وقت اصولا بايد بگويم بر بدخواه لعنت که بخواهد سد راهمان شود.
اما نگفته ام هنوز، چون ميدانم وقتي قلب ماه شب مهتاب را به اسم خودم سند زده ام ديگر بدخواه و لعنت آنقدر کمرنگ ميشوند تا رنگ ببازند و گم شوند.

و باز با اين همه امروز ميخندم به رسم ديرينه و مدرن خواهر و مادر و خود را وسط هر کار ديگران انداختن براي مثلا دلسوزي و فداکاري تا که چه شود؟
راستي من خواهر نبودم؟ نيستم؟ يا اينکه دلسوز و فداکار نبودم که خودم را مسئول کل حرکات کائنات ندانستم و جنگ خودم بس بود که جنگ ديگران را نطلبيدم؟
بهرحال من زنده ام هنوز و تصميم ندارم تکرار اشتباه کنم، پس ميجنگم نه براي کل کائنات، براي خودم و اگر اشکال ندارد براي خاطر ماه شب مهتاب.

اما...
با همه اينها هنوز هم امروز باراني بعد از هفت هشت ماه دلم سيگار ميخواهد و نيش عقرب بدجوري روي دلم است امروز، کاش ميرفت، کاش .....

پي نوشت:با توجه به گفته هاي بالا و بنابر ننوشيدن و نبلعيدن واستعمال ننمودن هرگونه مشروبات و ماکولات خطرناک و سيگارجات و همچنين از دست دادن ناهار امروز و بدتر از همه از دست رفتن تنهايي جمعه باراني آن هم با تحمل نيش عقرب، و با اين همه سکوت! بر طبق فرمايشات ماه شب مهتاب بدجوري تقوا کسب کردم امروز!!!

هیچ نظری موجود نیست: