سرزمین من کفشهای من است، یعنی اینکه اهل شیرازم اما، شهر من شیراز نیست، شهر من گم شده است...
اینها را گفتم که بگویم سفر کرده ام به شیراز بعد از سه ماه، جالب است که اصلا دلتنگش نبودم، فقط آمدم که آمده باشم.
1- رسیدم نمیدانم چه روزی بود؛ از خانه پدری که دیگر نیست، با بهار نارنج هایش، رخت بر بسته اند. باید بگویم که اصلن برایم فرقی نمی کند که خانه پدری باشد یا نباشد یا بهار نارنج داشته باشد یا نداشته باشد، یا زندگی آپارتمانی بهتر است یا بدتر، فرقی نمیکند. فقط آدرس را نمیدانستم و طبق معمول کسی نبود که زحمت بدرقه ام را به خودش بدهد، و بعد از ساعتها توی تاکسی چرخیدن و مورد عنایت فحشهای آقای تاکسی قرار گرفتن که آدرس را خودت هم نمیدانی و کرایه دو برابر دادن، بالاخره رسیدم به خانه.
2- در این مدت که دور از جذبه های دست اینترنت بسر برده بودم، کوهی حرف و چرت و پرت و غیره توی دلم مانده بود تا اینجا عقده گشایی کنم. اما نمیکنم!
3- اصلن چه فرقی میکند که هنوز هیچ چیز تغییر نکرده و من دلم میخواهد سر به تن یک نفر نباشد ولی هست و باز هم خواهد بود، و با این همه باز تحمل میکنم.
4- داداش کوچیکه ارشد مدیریت دولتی شهر گل و بلبل قبول شده و معافیت خدمت مقدس! سربازی را گرفته و حسابی خوشبحالش شده، و مادر به من میگوید باید بمانی تا ماه رمضان تمام شود، چون میخواهد برای داداش کوچیکه جشن بگیرد. نمیدانم فرصت میکنم یا نه.
5- از روزی که آمده ام باز بسط نشسته ام توی خانه و حس رفتن به هیچ جایی ندارم، فقط یک روز سری زدم به فروغ که هنوز توی سی بود و خوب بود بنظرم حالش.
6- الان مامان دارد هی میگوید فردا به جای اینکه بروی عکس بگیری برو دکتر، عکس گرفتن که واجب نیست؛ اما من فکر میکنم دکتر رفتن هم واجب نیست، کی واجب کرده؟
7-امروز این اینترنت هوشمند با این سرعت عتیقه اش بابای صَدّام را آورد پیش چشمانم تا 4 تا بلاگ را سر بزنم. چه میشود کرد، اینترنت خونم پایین آمده بود، میسازیم.
8- الان صدای تلویزیون می آید که دارد میگوید: "امام خمینی گفته مگر "نمیدونم کی" مُرده است که عراقیها اهواز را بگیرند؟!"
9- اما مورد قبل به من ربطی ندارد، چون کورش یغمایی دارد برایم میخواند: "میخوام برم کووووووه شکار آهوووووو تفنگ من کو لیلی جان تو فن گِ من کوووووو؟
10- هرچند سرعت کتابخوانی ام مثل این اینترنت هوشمند شده، اما خرده خرده دارم کتاب "مصطفی مستور" رو به نام "روی ماه خداوند را ببوس" میخوانم و خوشحالم از خواندنش،
اگر فکر کنم خدایی هست و بعد از مرگم بفهمم نیست، بهتر از آن است که فکر کنم خدایی نیست و بعد از مرگم بفهمم هست.
11- هنوز هم از آن به قول کاراکتر "مهرداد" کتاب "مستور": "سوالهای وحشتناک" ، میگریزم ، فرار میکنم ، به آن به اصطلاح "عشق"؛ نباشد چه کنم؟! شکسپیر میگوید: "عشق غالبا یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است ..."
12- خانه ام کجاست؟ گرمای بی منتش را میخواهم، همیشه، همه جا ...
13- توی این مدت اخیر چقدر تنهایی کشیدم که محسن از نوع چاوشی میگفت: "هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم" و "اگر که هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش" مردی شده ام برای خودم.
14- اگر همچنان ادامه دهم احتمالا کوه حرفی که در شماره 2 گفتم رو میشود کم کم.
اینها را گفتم که بگویم سفر کرده ام به شیراز بعد از سه ماه، جالب است که اصلا دلتنگش نبودم، فقط آمدم که آمده باشم.
1- رسیدم نمیدانم چه روزی بود؛ از خانه پدری که دیگر نیست، با بهار نارنج هایش، رخت بر بسته اند. باید بگویم که اصلن برایم فرقی نمی کند که خانه پدری باشد یا نباشد یا بهار نارنج داشته باشد یا نداشته باشد، یا زندگی آپارتمانی بهتر است یا بدتر، فرقی نمیکند. فقط آدرس را نمیدانستم و طبق معمول کسی نبود که زحمت بدرقه ام را به خودش بدهد، و بعد از ساعتها توی تاکسی چرخیدن و مورد عنایت فحشهای آقای تاکسی قرار گرفتن که آدرس را خودت هم نمیدانی و کرایه دو برابر دادن، بالاخره رسیدم به خانه.
2- در این مدت که دور از جذبه های دست اینترنت بسر برده بودم، کوهی حرف و چرت و پرت و غیره توی دلم مانده بود تا اینجا عقده گشایی کنم. اما نمیکنم!
3- اصلن چه فرقی میکند که هنوز هیچ چیز تغییر نکرده و من دلم میخواهد سر به تن یک نفر نباشد ولی هست و باز هم خواهد بود، و با این همه باز تحمل میکنم.
4- داداش کوچیکه ارشد مدیریت دولتی شهر گل و بلبل قبول شده و معافیت خدمت مقدس! سربازی را گرفته و حسابی خوشبحالش شده، و مادر به من میگوید باید بمانی تا ماه رمضان تمام شود، چون میخواهد برای داداش کوچیکه جشن بگیرد. نمیدانم فرصت میکنم یا نه.
5- از روزی که آمده ام باز بسط نشسته ام توی خانه و حس رفتن به هیچ جایی ندارم، فقط یک روز سری زدم به فروغ که هنوز توی سی بود و خوب بود بنظرم حالش.
6- الان مامان دارد هی میگوید فردا به جای اینکه بروی عکس بگیری برو دکتر، عکس گرفتن که واجب نیست؛ اما من فکر میکنم دکتر رفتن هم واجب نیست، کی واجب کرده؟
7-امروز این اینترنت هوشمند با این سرعت عتیقه اش بابای صَدّام را آورد پیش چشمانم تا 4 تا بلاگ را سر بزنم. چه میشود کرد، اینترنت خونم پایین آمده بود، میسازیم.
8- الان صدای تلویزیون می آید که دارد میگوید: "امام خمینی گفته مگر "نمیدونم کی" مُرده است که عراقیها اهواز را بگیرند؟!"
9- اما مورد قبل به من ربطی ندارد، چون کورش یغمایی دارد برایم میخواند: "میخوام برم کووووووه شکار آهوووووو تفنگ من کو لیلی جان تو فن گِ من کوووووو؟
10- هرچند سرعت کتابخوانی ام مثل این اینترنت هوشمند شده، اما خرده خرده دارم کتاب "مصطفی مستور" رو به نام "روی ماه خداوند را ببوس" میخوانم و خوشحالم از خواندنش،
اگر فکر کنم خدایی هست و بعد از مرگم بفهمم نیست، بهتر از آن است که فکر کنم خدایی نیست و بعد از مرگم بفهمم هست.
11- هنوز هم از آن به قول کاراکتر "مهرداد" کتاب "مستور": "سوالهای وحشتناک" ، میگریزم ، فرار میکنم ، به آن به اصطلاح "عشق"؛ نباشد چه کنم؟! شکسپیر میگوید: "عشق غالبا یک نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است ..."
12- خانه ام کجاست؟ گرمای بی منتش را میخواهم، همیشه، همه جا ...
13- توی این مدت اخیر چقدر تنهایی کشیدم که محسن از نوع چاوشی میگفت: "هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم، چه دنیای رو به زوالی دارم" و "اگر که هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش" مردی شده ام برای خودم.
14- اگر همچنان ادامه دهم احتمالا کوه حرفی که در شماره 2 گفتم رو میشود کم کم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر