۱ تیر ۱۳۸۷

ایستگاه آخر

میبینی؟
از همه اهل خیابان بی چتر ترم
به ایستگاه آخر که رسیدیم در ویرانه آغوشت پناهم ده
قول میدهم باران که نبارید برای همیشه ی خدا ترکت کنم
بانو خطابم نکن!
روزی که به چشمهای تو معتاد شدم،
روزگار متانتم را گرفت
دیگر از آدمها هم بدم می آید،
از سگها، بادبادکها، قاصدکها...
نگو چرا دلت خوش نیست،
مگر نمیدانی زخم خورده ام؟
زخم خورده و مثل اشک مرد بی غرور و شکسته
...
نگاه کن...
به ایستگاه آخر رسیده ایم
خدا کند برای همیشه باران ببارد...

هیچ نظری موجود نیست: